ja Ultimul Gresit( آخرين اشتباه)

آخرين اشتباه

 

چند وقته شبا جاده دو راهی شیراز به سمت فیروزآباد به خوابم میاد.

یه چیز گنگم به همراه داره که من متوجه اش نمیشم.اون چیز نمیدونم

چیه.یه حس مبهمه...

جالبه جدیدن این خواب حتا در بیداری هم چندین بار جلوی چشمم

متجسم شده.اونم فقط اون جاده.معنیش نمیدونم چیه؟شاید در

ناخودآگاهم این چیزا نقش بسته ولی میدونم یه دلیل داره اما چی

هست نمیدونم!!!

من این جاده رو دو بار رفتم یکبار در مسیر رفت و بار دیگه در مسیر

برگشت، ولی من فقط مسیر رفت رو می بینم و نه برگشت رو معنی

این خواب یا تجسم اون در بیداری رو نمیدونم چیه!!!شاید بگین به این

موضوع هم فکر کردم که به خوابم میاد ولی نه به جون خودم به این یکی

دیگه فکر نکردم. گفتم بگم شاید شما بدونین تعبیر این خواب با

رویا چی میتونه باشه؟؟؟

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط سیذارتا نظرات () |

 

در راستای پست قبلی و نظرات سازنده شما دوستای گلم خدا رو شکر برای اولین بار در

زندگیم تونستم بدون اینکه جار و جنجال راه بندازم یک نفر رو از اشتباه بیرون بیارم و

جایگاهش رو بهش متذکر بشم.و الان احساس میکنم این من با اون منی که قبلن وجود

داشت خیلی متفاوته این من بزرگ شده و به سمت اون چیزی میره که اونو به آرامش

میرسونه.خوشحالم این اولین تغییریه که در خودم دیدم...

خوندن این پست پارادوکس منو به فکر فرو برد .من دقیقن این دو تفکر

کاملن متضاد رو در رفتارهاش با خودم دیدم.به نظر شما چی باعث

اینهمه تناقض میشه؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط سیذارتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط سیذارتا نظرات () |

 

نمی دانم از درد گریختی یا از من ؟!

که دستهایم طعم درد می دهد

و صدایت شبیه توبه ی گرگ می شود !

 

من از آواره گی سالهای پیش از تو، با تو حرف زدم

و زندگی مستعارم را به حضور خائن تو

از کالی خاطره های گس جوانیم

به بلوغ دردناکی مبتلا کردم

 

چه اعتراف سهمناکی بود

وقتی دستهایم برابر صدایت لرزید

و نگاهم لبهای ندیده ات را بوسید

 

تو می دیدی چگونه حرفهای دلم

شبیه شعر می شود

و من از ستوه این همه حرف

چگونه زمان را زیر پاهایم له می کنم ؟

 

من صریح تر از لهجه ی آفتاب سوختم

و این شهامت تلخ را

لای سیگارهایم سوزاندم

تا هیچ نبینم از این نفرین فاصله ها

ولی کاش شکوه تنهاییم را نمی آشفتی !

 

من از زل زدن خورشید

روی پنجره بیزارم

و بخشش ابر

یادم داد که ببارم و بگذرم...

 

حال آینه ها را

به باقی روزهای تو تقدیم می کنم

تا از انعکاس خنده هایت مست شوی

 

ماندن یا رفتن مسئله این نیست

حرف تنهاییست و نبودن تو ....

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط سیذارتا نظرات () |

 

خدایا حکمتت رو شکر

ولی فکر نمی کنی بسه؟؟؟

نه یه خورده فکر کن ببین کسانی دیگه هم هستن که تو باید

قدرتت رو به اونا هم نشون بدی...

من که فهمیدم چقدر بزرگی.پس کافیه...

دلم به اندازه بزرگی تو گرفته...

 

پ.ن 1 :میدونین یکی  از معانی اسم اصلی  من توی فرهنگ

لغت چیه؟؟؟اسم من به معنی فولاد آب دیده است

بابا همیشه بهم میگه باید همه این سختیها رو تجربه کنی باید تحمل

 کنی تا فولاد آبدیده بشی.شاید بابا منظورش اینه باید اسمم رو به

واقعیت تبدیل کنم.خدا رو چه دیدید شاید یه روزی قیافه ام هم شبیه

همون فولاد آب دیده شد.یا یه آدم آهنی!!!خوشگل میشم نه؟؟؟

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ توسط سیذارتا نظرات () |
شاید نشود به گذشته باز گشت و یک آغاز زیبا ساخت ، ولی می
شود هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت!

 

این جمله قشنگه نه؟؟؟

**************************************

یعنی رسمن بی چاره شدم.تمام تنم میخاره و روم به دیفال بعضی نقاط

 خیلی بیشتر از بقیه جاها...

از انواع اقسام داروهای طبیعی و شیمیایی استفاده میکنم ولی عمرن
 
 ذره ای حالم خوب بشه...
 
مامانم میگه جوش شیرین بخر و به جاهایی بزن که میخاره. میگم برم
 
بگم فیربه دولچه میخوام؟؟؟من چه میدونم اینا به جوش شیرین چی
 
میگن...
 
 
بابام میگه خب نام علمیش بی کربنات سدیم هست . میگم وایییییییی
 
آره دیدم ولی اینا میگن بی کربنات سدیو ...
 
میگه خب همونه دیگه. من یکی نمیدونم با این همه سوادم و هوش
 
سرشارم چطور قراره پزشکی بخونم...
 
حالا تصور کنید من هر روز میرم یه کیسه دارم میخرم و میخورم ولی
 
فایده نداره .امروز به دوستم که اینجا دارو سازی خونده زنگ زدم و میگم
 
من چکار کنم؟میگه خب برو دکتر.میگم آخه برم بگم میخاره؟میگه خب
 
برو پیش دکتر گوشی رو بده من بهش میگم.میگم نه آخه اومدیم یه
 
سوالی پرسید بعدش و من نفهمیدم.میگه خب میخوای عصر بیام
 
دنبالت با هم بریم دکتر میگم نه بابا خوب میشه. فقط لطف کن بهم بگو
 
من چه دارویی بخرم ؟میگه آخه معلوم نیست آلرژیه یا قارچه یا یه
 
باکتری وارد خونت شده.میگم اووووووووووووووووووه بی خیال باکتری و
 
میکروب چیه.آلرژیه.میگه خب ببینم تو که عمل صفرا کردی کیسه ات رو
 
درآوردی؟میگم نمیدونم.میگه اگه درآورده باشی به احتمال زیاد
 
حساسیته.به مواد غذایی چرب.مثل تخم مرغ یا مایونز .میگم من این
 
دوتا رو توی این هفته زیاد خوردم.میگه حالا درآوردی یا نه؟میگم
 
 نمیدونم.میگه چطور نمیدونی؟میگم والا احساس میکنم درش آوردن
 
 بابام هر از گاهی اون وقتا بهم متذکر میشد که غذاهای چرب نخورم
 
چون ممکنه واسه ام مشکلی پیش بیاد.ولی هربار که میپرسیدم مگه
 
درش آوردن میگفت نه.ولی باید مراقب باشی...
 
بعد از اینکه با دوستم خداحافظی کردم زنگ زدم به داداشم میگم ببینم
 
دکتر کیسه رو درآورده؟میگه چرا؟میگم راستشو بگو میخوام بدونم این
 
آلرژی واکنش کبدم به چربی نیست. میگه آره.یه لحظه بغض گلوم رو
 
گرفت.گفتم کاش بهم میگفتین تا بیشتر مراقب می بودم.قطع کردم ..
 
یه لحظه دلم گرفت.هم به خاطر اینکه بهم نگفته بودن و هم اینکه
 
فهمیدم یه چیزی توی بدنم کمه...
 

یادمه پارسال وقتی که از بیمارستان مرخص شدم.پرسیدم

کیسه رو هم درآوردن همه گفتن نه.به داداشم گفتم راستش رو

بگو آخه این سنگای به این بزرگی رو چطور بیرون کشیدن گفت

خب شرح عملت رو بخون ببین چیزی اون تو نوشته.منم هر چی

 خوندم بس که بدخط نوشته بود. چیزی متوجه نشدم.بعدش

دکتر بهت گفته که رژیم غذایی نداری یعنی کیسه رو داری ولی

تو محض احتیاط رعایت کنی بد نیست که دوباره مشکلی واسه

ات پیش نیاد...

حدس میزدم برش داشتن

 ولی از هر کسی میپرسیدم جواب سر بالا میداد.شاید

توی اون شرایط ترجیح میدادن من رو بیش از حد نگران نکنن.

چون همیشه می گفتم اگه اون کیسه رو بردارن ناقص

میشم.شاید به همین دلیل بهم نگفتن که توی اون شرایط

سخت بیش از اون بهم استرس وارد نشه...

ولی ایکاش بعدش بهم میگفتن تا حداقل بعضی چیزا رو نخورم...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٩ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط سیذارتا نظرات () |

 

امروز تولد زن عمو بود. رفتم مول واسه اش کادو بخرم از اونجایی که

عاشق پرفوم هست.رفتم توی یه مغازه پرفوم فروشی.نگاهم به ویترین

BOSS افتاد و رفتم سمتش.یکی از پرفوما رو برداشتم.همین کم به یه

خورده ازش تست کردم.یک لحظه این بو منو به کجا برد!!!یک لحظه زمان

واسه من متوقف شد.همیشه همینجوری بوده یک بو یک صدا حتا یک

کلمه من رو به گذشته میبره.و لحظه ای زمان و مکان رو گم می کنم

من لوسین این پرفوم رو داشتم.لوسینش رو بابا اون سالی که رفته بود

پیش عمو اینا واسه من آورده بود.اونقدر این بو رو دوست داشتم که

خیلی کم پیش میمود از اون لوسیون استفاده کنم. و دلم میخواست

همونجوری نگهش دارم.من چیزایی رو که خیلی دوست دارم مثل روز

اول نگهشون میدارم...

من چون حساسیت هم دارم و از هر پرفومی نمیتونم استفاده

کنم.واسه همین نگهش داشته بودم هربار خیلی کم ازش استفاده

میکردم...

 واقعن دوستش داشتم.که اونم همراه بقیه وسایلم که دوستشون

داشتم توسط خانواده دالتون به تاراج رفت.یه آه کوتاه کشیدم و گفتم

 مهم نیست فراموش کن خدا بزرگه...

پریشب اومد روی خط.مرتب این شکلک قهقههرو می فرستاد.گفتم

چیزی شده؟میگه یه خبر دسته اول واسه ات دارم.میگم

بگو.میگه دو روز پیش بابای دالتون یه خانومه روی صندلی جلوی

ماشینش نشسته بوده داشته توی خیابون میرفته. که یهو نانا(مادر

 دالتون) سر میرسه و میپره جلوی ماشین و شروع میکنه به داد و بیداد

 و وسط خیابون بابای دالتون رو از ماشین پایین میکشه و کتک کاری

میکنه.بعدم بابای دالتون همراه اون خانومه سوار ماشین میشه و در

میره و نانا رو وسط خیابون جا میذاره.میگه صحنه اکشن جالبی

بوده.میخندم و میگم بابای دالتون که بار اولش نیست از اینکارا

میکنه.

و نانا هم آبروریزی و جنجال و کتک کاری وسط خیابون عادت

همیشگیشه...

میگه نه حالا اینو بشنو امروزم نانا باباشو با یه پیجامه از خونه

 بیرون انداخته بود و کوچه اشون شلوغ بود.میگم خدا بدتر از این

نصیبشون کنه.گرچه اینا که آبرو ندارن.الان دالتون میخنده و میگه ها ها

ها بابام شیطونه.اینا که عار و درد ندارن.

میگم اینا چرا اینجوری شدن؟میگه شدن؟!مگه نبودن!!!میگم نه آخه

 جدیدن خیلی تابلوتر شدن.میگه بس که بدکاره ان.بس که

کثیفن.میگم نه اینا نیست اینا جواب بلاهاییه که سر من آوردن.میگه اون

که آره ولی سیذارتا من که میگم نانا توهم زده.آخه کی به اون مردک

بی شخصیت پا میده من که میگم مسافرش بوده. آخه میگفت چند

روز پیش پدر دالتون رو دیده که داشته مسافرکشی میکرده.و میخنده...

میگه نانا فریاد میزده این زن سی سال زندگی منو بچه هام رو حرووم

کرده؟گفتم من نمیدونم چرا همه مقصرن و این خانم هیچ تقصیری

نداره.چون همیشه میگه منم زندگی پسرش و جوونیش رو حروم کردم

البته جدیدن منکر وجود من هم شده و گفته که پسرش مجرد بوده و

هست...

 پارادوکس اومد روی خط با هم حرف زدیم که میگه به مامانم گفتم اگه

سیذارتا عروسش بود و میگفت این آبروریزها چیه؟میگفت سیذارتا بازم

توهم زدی من کی؟کجا؟ رضا از اینکارا میکنه؟؟؟اینم از اون دروغای

شاخدارت بود.این پیرمرد رو چه به این کارا؟؟؟

 

میگم پارادوکس یادته چه روزگاری ازم سیاه کردن که به دالتون گفتم

بابات رو جمع کن که از اینکارا نکنه به هرکی میرسیدن میگفتن سیذارتا

توهم میزنه و دروغ میگه.اونقدر به من صفت دروغگو رو داده بودن که

خودم هم باورم شده بود من توهم زدم و اینا فقط ساخته و پراخته ذهن

منه و اصلن وجود خارجی ندارن...

 

میگفتن سیذارتا میخواد ما رو بد جلوه بده.ولی هیچکدوم از اینا منو آروم

نمیکنه جز روزی که ذلت و خواری خود دالتون رو ببینم.چون من خیلی

مظلوم 25 سال زندگیم،همه کسایی که دوستشون داشم رو واسه

همیشه اونور جا گذاشتم و واسه همیشه اومدم اینجا...

این روزا خیلی دلم تنگه.داره نوروز میرسه و دلتنگی من بیشتر از هر

زمانی میشه.و بیش از هر زمانی این پست سایه رو  به خوبی حس

میکنم ترسو شدم.دیگه از اون دختر جسور و بی باک

خبری نیست.نمیدونم آثار بالا رفتن سنه یا فشار و استرسهای چند

سال گذشته از من کسی ساخته که میتونم با جرات بگم خودم هم

خودم رو نمی شناسم.دلم میخواد مستقل بشم ولی از تنهایی

میترسم...

این مهاجرت اجباری یواش یواش داره آثارش رو بهم نشون میده.

دلم میخواد چشمام رو ببندم و شش سال دیگه این موقع رو ببینم.دلم

میخواد منم به آرامش برسم...

 

پ.ن : چند روزه عاشق این آهنگ رضا صادقی شدم که روی وبم

گذاشتمش.این آهنگ رو گوش میدم و باهاش به اوج میرسم.قشنگه

نه؟؟؟

 

 پ.ن 2: این پست رو دیروز نوشتم.ولی بالاخره امروز منتشرش

کردم.دلم میخواد از خیلی چیزا بنویسم ولی خب ...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط سیذارتا نظرات () |

 

از طرف دردووونه جون به یه بازی دعوت شدم و بهم گفته حتمن باید

انجامش بدم اونم 5 کاره که دوست داشتم انجام بدم ولی نشده...

 

1- دوست داشتم یه مداد پاکن برمی داشتم و بعضی از تاریخها و روزای

 بد زندگیم رو پاک میکردم.

اولین تاریخ 23/2/85 که شاید بدترین روز زندگیم بود.

بعد ١٧/١٢/٨۵ که همیشه دوست داشتم از زندگیم پاکش کنم.

٢٩/١/٨۶ که بزرگترین اشتباه زندگیم رو مرتکب شدم.

٢٧/٢/٨۶ که ریشه نفرت از آخرین اشتباهم توی دلم جونه زد.

١۶/۶/٨۶ که روزشمار پایان یک زندگی شروع به شمارش کرد.

٢۴/٧/٨٧ که مرگ رو تجربه کردم.

٢٣/۶/٨٨ که برای چند ثانیه زمان برای من متوقف شد.دلم میخواد اون

روز رو پاک کنم.دوست دارم حتا اگه هیچکدوم از این تاریخها رو نمیشه

پاک کرد.این آخری رو پاکش کنم چون اونروز به معنای واقعی کلمه

احساس خفگی میکردم.زیر نگاههای سنگین کسانی که زندگیم رو

بازی گرفته بودن و حالا داشتن سر تکون میدادن و افسوس به حال من

میخوردن. ولی من حتا اون لحظه حق اینو نداشتم که بهشون بگم

چرا؟یا حرفایی که توی دلم مونده رو بگم فقط سکوت کرده بودم و سعی

میکردم لبخند بزنم.نفسم به شمارش افتاده بود. به سختی بغضم رو

فرو  خوردم ولی لحظه ای که اشک رو توی چشم بابام دیدم با صدای

بلند بغضم ترکید و با تمام وجود احساس کردم خورد شدم. ولی خب

حیف که  نمیشه این تاریخها رو از تقویم زندگیم پاک کنم...

( خیلی جالبه تاریخ 23 که تداعی کننده زشتترین خاطره زندگی منه

دوبار در زندگی من تکرار شده.)

 

2- دوست دارم زمان به عقب برگرده چهار سال پیش و اون اشتباهی رو که مرتکب شدم

رو انجام ندم یا بهتر بگم روی خواسته هام پافشاری کنم تا به نتیجه

برسم ولی خب زمان هیچوقت به عقب برنمیگرده...

 

3- دلم میخواست تفاوت سنی منو بچه ام کم باشه دوستش باشم تا مادرش.واسه

همینم زود ازدواج کردم.دوست داشتم خودم یه بچه داشته باشم و حضانت یه بچه بی

سرپرست رو هم به عهده بگیرم .و هر کاری که واسه بچه خودم انجام میدم واسه اون

هم انجام بدم.و همه آرزوهاش رو برآورده کنم.ولی خب الان دیگه 25 سالمه و دیگه هم

قرار نیست هیچوقت ازدواج کنم پس دیگه بچه ای در کار نیست ولی امیدوارم روزی بتونم

حضانت یه بچه رو قبول کنم و یه مادر نمونه برای اون بشم...

 

4-دوست داشتم پیانیست بشم و در کنارش یه گریمور ماهر ولی خب بابام هیچوقت این

 دو تا رو دوست نداشت...

 

5- دلم میخواد اعتراف کنم. خیلی حرف نگفته توی دلم دارم ولی هیچوقت جرات بیانش

رو پیدا نکردم.حتا اینجا که از خیلی چیزا گفتم نتونستم در مورد چیزی که آزارم میده

حرفی بزنم یا بهتر بگم اعتراف کنم...

 

خب اینم 5 تا کاری که من دوست داشتم و تا حالا نتونستم انجامشون بدم...

منم باید 5 نفر رو به بازی دعوت کنم

1) پارادوکس جونم

2) سایه عزیزم

3)آزی جون

4) دختری درمزرعه

5) نامه هایی خطاب به تو

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۱ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط سیذارتا نظرات () |